چقدر ساده گذشتی تو از میان با هم بودنمان
و خود را بالغ تر میدانستی تا مرا آرامش بخشی...
آرامشی کاذب که از آن برای وجدان خفته ات لالایی جدیدی بسُرایی
و گفتی و دانستم که رسم روزگار این است که هر آنچه که رسم نیست ، شود.
چقدر ساده گذشتی و گفتی . . .
(شهاب)
*************************************
روز اول با خود گفتم ، دیگرش هرگز نخواهیم دید
روز دوم باز میگفتم ، لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما ، بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت ، باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی ، در درونم های هوی میکرد
مشت بر دیوارها میکوفت ، روزنی را جستجو میکرد
میشنیدم نیمه شب در خواب ، های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم ، درد سیال صدایش را
شرمگین میخواندمش بر خویش ، از چه بیهوده گریانی؟
در میان گریه مینالید ، دوستش دارم نمیدانی؟
روزها رفتند و من دیگر ، خود نمیدانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم ، یا من مغلوب دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان ، میکشد این غم دگر بارم
مینشینم شاید او آید ، عاقبت روزی به دیدارم
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده توسط هرکی در پنجشنبه 20 بهمن1390 و ساعت
3:16 بعد از ظهر |