تبليغاتX
♥ * ღ شهاب باران ღ * ♥
همیشه در نوشتن از تو کم می آورم
چون فراتر از هر کلمه ای که از قلم بر کاغذ جاری شوی...


"مادرم"

ای هر دم من بسته به انفاس تو
زان لحظه که بند ناف را ببریدند

ای چشم تو سر چشمه ی آرامشم
گو  چشم بَدان از این میان بگریزند

ای قلب تو سرمایه ی آسایشم
حوران همه بر قدمگه ات برخیزند

ای خاک ره ات سرمه ی چشمان من
از مهر تو نور در جهان می ریزند


شهاب


+ نوشته شده توسط هرکی در شنبه 23 اردیبهشت1391 و ساعت 1:2 قبل از ظهر |


دیروز را میگریم و فردا ندارم

امروز در سر در گمی همتا ندارم

دیروز از کف دادم و عمرم به سر شد

امروز امّیدی بدان فردا ندارم

از یادگاران کهن صد خاطره ماند
اما شکایت از غم دنیا ندارم

من آمدم بر غصه و غمها بتازم
اما خبر از قصه ی فردا ندارم

ای کاش دستت همچنان همراه باشد
با تو دگر ترسی از این دنیا ندارم

بنگر در این سردر گمی ، تا خود ببینی
وقتی نباشی همره من ، پا ندارم

بی تو من آدم چگونه شاد باشم؟!
بی تو میان دردها هم جا ندارم...

هرگز مرا از خود مران ، حتی زمانی
نادانم و از گمرهی پروا ندارم

میدانم و از دل سیاهی شرم دارم
اما پناهی جز تو در دنیا ندارم


شهاب

+ نوشته شده توسط هرکی در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 و ساعت 4:25 بعد از ظهر |


شکر آن روز که یاری به در خانه رسید

مهر پرور شد و نوری به در خانه چکید

با نگاهش به گمانم که جهان بی خود شد

غمزه ی نغز لبش آتش جانانه کشید

قصه گو بود دو چشمش که فریبم میداد
عقل وا ماند و دلم بود که دیوانه رسید

آرزو داشت دلم تا که شود هم قدمش
چون ز او مست شدم عادت پیمانه پرید

کاش او هم به من مست نگاهی میکرد
سوختم زاتش و او سوختنم را که ندید

آنچنان بود پری روی و به دور از گنهی
کز فراقش دل غمگین، به ویرانه خزید


شهاب

+ نوشته شده توسط هرکی در سه شنبه 12 اردیبهشت1391 و ساعت 11:43 بعد از ظهر |


گاهی دلم برای دلت تنگ میشود

گاهی برای آن دوچشم پر از اشتیاق

گاهی برای دیدن آن خنده های سرخ

اما ، همیشه برای دیدن نگاه

گاهی دلم برای دلت تنگ میشود

گاهی برای تمنای شنیدنت

گاهی برای دلهره ی باز دیدنت

اما همیشه برای داغ بوسه ها



گاهی دلم که برایت تنگ میشود

در خود فرو میروم از روز و روزگار

در خود گریز میزنم و با تو هم قدم

آهسته میگذرم از خاطرات دور

پرواز میکنم به سرابی شبیه نور

انگاز زنده میشوم از داغی حضور

گاهی دلم برای دل تو کبوتر است

غمگین نشسته بر لب جویبار خشک

عمر ندیده ی خود را به جستجو

اشکش چکیده و تر گشته کام جوی

گاهی دلم برای دلت تنگ میشود


(شهاب)


+ نوشته شده توسط هرکی در جمعه 25 فروردین1391 و ساعت 3:21 بعد از ظهر |

سلام


یه افسانه ی ایرانی هست که میگه : عمو نوروز وقتی میاد ، همیشه زمانی میرسه که ننه سرما به خواب عمیقی فرو رفته و اینها هیچوقت همدیگه رو نمی بینن...

امروز 1390/12/27 از آخرین روزهای زمستونه و رشت از دیشب سفید پوش برف شده...

توی افسانه ها میگن : اگه روزی برسه که عمو نوروز و ننه سرما همدیگه رو ببینن ، اون روز به جای عید ، پایان دنیاست...

حالا با توجه به شواحد موجود و ادعای اونوَر آبیها که سال 2012 دنیا میترکه (عجب قدرتی داریم ما...اونها سالش رو درست پیش بینی کردند و ما روزش رو) فکر کنم یه خبرهایی باشه.

اما خیلی نگران نباشید ، یه سید علی ضیا داریم یه تنه غصه های همه تون رو پر پر میکنه.

اما

ما حالت خوش بینانه به استقبالش میریم... چه جوری؟!

اینجوری...

از بس خدا دید که اینروزها ادای خارجی ها رو در میاریم و همش میخواییم شکل اونا زندگی کنیم ، ایشون هم دست به کار شد و (به قول مَـثـَل معروف از تو حرکت از خدا برکت) امسال میخواد به همراه حاجی فیروز خودمون ، بابا نوئل اونوریها رو هم برامون بفرسته

فقط تو رو خدا یادتون نره جورابهاتون رو بشورید و بذارید دَم شومینه ای ، بخاری ای، فانوسی ، شمعی ، ...

چیزی که نماد روشنی و گرما بخشی سال جدیدتون باشه...

«عیدتون مبارک»


(شهاب)


+ نوشته شده توسط هرکی در شنبه 27 اسفند1390 و ساعت 1:49 بعد از ظهر |


من دغدغه ام ساز است

من ترانه میگویم

زیر باران ، در شب

ترانه ای که هر گز کسی نخواهد خواند ،

کسی نخواهد شنید.

خوب که گوش میکنی ، حتی در بین نواختن باران هم ، سکوت هست.


من دغدغه ام ساز است

که کوک نیست

که حتی دستان مرا لمس نکرده است

اما

چه دلنشین سکوت می نوازم

سکوتی که هرگز

کسی نخواهد شنید ،

نخواهد خواند.


(شهاب)




+ نوشته شده توسط هرکی در سه شنبه 23 اسفند1390 و ساعت 2:48 قبل از ظهر |


تو که دلتنگ می شوی ، دنیا نفسش میگیرد

بغض میکند ، بغضش می ترکد

گریه میکند ، می بارد

و صبح من دلتنگ ِ تو از خواب بر می خیزد و خیس می شود.


دلم می گیرد . . .


(شهاب)


بی تو مهتاب شبی را ، همگان میدانند...

+ نوشته شده توسط هرکی در شنبه 13 اسفند1390 و ساعت 5:52 بعد از ظهر |
امشب

در میان چشمانی اشکبار و در زمانی پُر از سکون

گوری را میکنم ، تا عشقم را در آن زنده به گور کنم...

با اینکه روزگارم پر از برف است و دلم از سرما می لرزد ،

اما آخرین شعله ی گرما بخش وجودم را با فوتی بی رمق ،

بی جان می نمایم.

« به جای کُشتن تو ، دل کُشی میکنم »

(شهاب)


پ.ن: غم جملات رو به لطفت ببخش

پ.ن: عشق را انکار کار ما نبود

عشق هم در انتظار  ما نبود


+ نوشته شده توسط هرکی در پنجشنبه 27 بهمن1390 و ساعت 4:16 بعد از ظهر |
چقدر ساده گذشتی تو 

از میان با هم بودنمان

و خود را بالغ تر میدانستی تا مرا آرامش بخشی...

آرامشی کاذب که از آن برای وجدان خفته ات لالایی جدیدی بسُرایی

و گفتی و دانستم که رسم روزگار این است که هر آنچه که رسم نیست ، شود.


چقدر ساده گذشتی و گفتی . . .


(شهاب)

*************************************


روز اول با خود گفتم ، دیگرش هرگز نخواهیم دید

روز دوم باز میگفتم ، لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما ، بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا میکشت ، باز زندان بان خود بودم

آن من دیوانه ی عاصی ، در درونم های هوی میکرد

مشت بر دیوارها میکوفت ، روزنی را جستجو میکرد

میشنیدم نیمه شب در خواب ، های های گریه هایش را

در صدایم گوش میکردم ، درد سیال صدایش را

شرمگین میخواندمش بر خویش ، از چه بیهوده گریانی؟

در میان گریه مینالید ، دوستش دارم     نمیدانی؟

روزها رفتند و من دیگر ، خود نمیدانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم ، یا من مغلوب دیرینم

بگذرم گر از سر پیمان ، میکشد این غم دگر بارم

مینشینم شاید او آید ، عاقبت روزی به دیدارم


فروغ  فرخزاد

+ نوشته شده توسط هرکی در پنجشنبه 20 بهمن1390 و ساعت 3:16 بعد از ظهر |
دعایم کن که محتاجم . . .

نمازت را که خواندی ،

دعاهایت که تمام شد ،

بگذار سجاده ات پهن باشد و دَستان خالی ات به سوی آسمان ابراز نیاز کنند.

بگذار به آرامشی غریب که رسیدی و دیگر خالیه خالی شدی . . .


حالا برای من دعا کن.

+ نوشته شده توسط هرکی در سه شنبه 27 دی1390 و ساعت 1:11 قبل از ظهر |


این پایان ، پایان نیست

این "شاید پایان" است

این گونه رفتن دور شدن است نه تمام شدن

تو ماندگاری

همیشه

پس زمین را که دور زدی دوباره به زیر پنجره ی چشمانم باز گرد

شمعدانی ِ نشسته به روی پنجره بهانه ات را میگیرد

زرد شده

گریه میکند.


(شهاب)


+ نوشته شده توسط هرکی در پنجشنبه 15 دی1390 و ساعت 0:15 قبل از ظهر |


خیلی فرقه بین اونی که برات عزیزه و اونی که فکر میکنی برات عزیزه . . .

بین چیزی که برات مهمه و چیزی که فکر میکنی برات مهمه . . .

بین خواستن و دوست داشتن.

بین اینها مرز باریکی وجود داره که 

دونستن و ندونستنش 

ممکنه دو نو زندگی رو برات رقم بزنه،

اول تصمیم بگیر که میخوای بدونی یا نه،

بعد برو سراغ انتخاب یکی از دو سمتِ 

مرز  ِ  باریک ِ زندگیت.


(شهاب)



+ نوشته شده توسط هرکی در سه شنبه 13 دی1390 و ساعت 6:58 بعد از ظهر |

دیر آمده ایم و زود باید رویم

ابر آمده ایم و دود باید برویم

ما آمده از سماء و از فِردوس ایم

چون قطره ای در رود باید برویم

در قصه ی بی رحم من و تنهایی

گفتند یکی بود ، نبود باید برویم


شهاب

+ نوشته شده توسط هرکی در یکشنبه 11 دی1390 و ساعت 1:24 قبل از ظهر |
دوست داشتم اینجا حرف بزنم ،

مثل خیلیها که راحت میگویند و می روند.

اما میترسم از کلمات ،

چون آنها هم قادر به گفتن حقیقت نیستند ،

چون حقیقت گفتنی نیست ،

حس است.

و هر کس حقیقت خودش را دارد.


(شهاب)

+ نوشته شده توسط هرکی در شنبه 5 آذر1390 و ساعت 2:50 بعد از ظهر |

بغض ِ فرو خورده ی ِ سالهای ِ زندگی ِ تلخ ِ به ظاهر شاد


مثل جـِــرمهای ِ لوله ی ِ فلزی ِ آب ِ خانه های کلنگی ِ 25 ساله


وقتی که خوب چشمانت را باز میکنی و بهتر فکر میکنی


راه ِ نفسهای ِ گرم ِ داغ شده از آتش درون را می بندد


تا تو مثل سالهای مُرده ی ِ زندگی کرده ات ،


باز از درون بسوزی و به خورشید نگاه کنی،


تا شاید ، شاید...




(شهاب)

+ نوشته شده توسط هرکی در یکشنبه 29 آبان1390 و ساعت 10:54 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM